
دوستان سلام
سال نو بر همه شما مبارک
آري باز هم سال نو ، باز هم بهار و تكرار و تكرار و تكرار .طبيعت سبز ، درختان به شكوفه ، قمريان و بلبلان به آواز و مستان به رقص و پایکوبی اما :
ما از این هستی ده روزه بجان آمده ایم
وای بر خضر که زندانی عمر ابدی است
تا از این مردمی که به دست خود ، خود را به سلاخی می کشند فرار کنم
تا از باغبانانی که شاخه های سبز می شکنند و بر میوه هایشان دل نمی سوزانند بگریزم
من روشنایی را دوست دارم
من سرزمین آزاد و آباد را دوست دارم
من آینده روشن این طفلکان خفته در گهواره را دوست دارم
از زبان آنان می گویم
آهای پدر ها ، مادرها
مگر ما باشما چه کرده ایم
مگر فرزند عزیز شما نیستیم
پس چرا
چرا
آینده ی زیبایمان را تاریک می نمایید
چرا بر برگهای این جنگل خزان زده رنگی سبز نمی پاشید.
چرا بر پای این درختان خشکیده آبی روان نمی کنید
تا
از میوه هایشان تناول نموده و در طراوت و سرسبزیشان با قمریان همراه شده و به رقص در آییم
این چه عداوتی است که با ما می کنید
مگر فرزندان دلبندتان نیستیم
ما سرشار از شوق ساختنیم
ساختن بیاموزید. 
در آن تاریکی محض همان لحظه که فکر می کردم دیگر به روز راهی نیست ، ناگهان سیاهی ها آرام به کنار رفت و فجر دمید .
اینک امید صبح در دلم غوغایی به پا نموده است . صبحگاهان را ، نور را ، روشنایی را ببین ، سبزه ها ، بهار و درختان و بلبلان را .به تاریکی ای که در آنی نیندیش ، صبح را ببین که چه زیباست ، چه چه بلبلان را نمی شنوی .

گرگها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر نیست تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
تو بگو چون كنم از دوري تو آه و فرياد و فغانم تو بيا
روزگارم سيه و روز چو شبها تار است
چه كنم با سيهي ها نگارم تو بيا
گفته بودي كه مي يايي چه كنم
رفته اي دير شده چشم براهم تو بيا
دلبرا دير شده موي سرم گشته سپيد
شده امروز مرا روز وفاتم تو بيا
خم اين چوچ كمان سر به زمينم آورد
از غم دوري تو در تب و تابم توبيا
تو بگو وعده ديدار ما كي باشد
شب و روزم همه اش چشم براهم تو بيا
گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی
باد پيچيد در ترانه برگ
برگ لرزيد از بهانه باد
هركجا بود برگ خشك افتاد
باغ ناليد و گفت باد مباد
آري محمد بهمن بيگي را مي گويم بنيان گذار آموزش عشايري ، پرچمدار مبارزه با جهل و تاريكي ، عاشق ايران و علم و كوچ و ايل . همان كه از خود گذشت و به به و چه چه و تكيه بر صندلي آنچنين وانهاد تا سيه روزان و رنج كشيدگان ، همانان كه در تاريكي و جهل مي زيستند بياموزند و آموزگار شوند و بياموزانند . معلمي سترگ و پدري مهربان كه اندوه رفتنش آه بر دلها نشاند و اشك از چشمها جاري نمود . از او چه گويم كه خود بهتر مي دانيد و من الكني بيش نيم . قطره با در يا چه كار.
نمي دانم چه بگويم نمي دانم .
در جنان روحش هميشه شاد باد ذكر خيرش تا قيامت ياد باد

